X
تبلیغات
رایتل

راهی به سوی خوشبختتتتتی
اگه غمگینی اگه دنبال آرامشی اگه افسرده ای اگه دلت گرفته اگه دلت شکسته اگه تنهایی اگه غصه هات اندازه دنیاست بیا تو.. 
قالب وبلاگ



این  حکایت را  از زبان خانمی که  مکافات عمل  خود را در دنیا  دیده  است نقل می کنم تا انشاالله
جوانان در عافبت امر خود فکر  کنند وبدانند خدایتعالی در کمین  انسان  است « ان ربک لبالمرصاد »  و ازهم  اکنون تصمیم بگیرند که هرگز گناه نکنند         
خانمی می گفت : من مواظبت بر حجابم نداشتم و در مقابل نامحرمان ، بسیار زیاد خودنمائی میکردم واز نشان دادن بدنم به  نامحرمان  ابائی نداشتم .روزی مادرم  که  اهل مسجد  ومجلس روضه بود ، از مسجد به  منزل آ مد تا قدری پول بردارد و به  مسجدبرود . گفتم : کجا  می خواهی بروی ؟
گفت : کاروانی از خانمها راهی مشهد مقدس برای زیارت امام رضا(ع)  هستند می خواهم من هم باآنها به زیارت آقا بروم .گفتم : من هم می آیم اسم من را  هم بنویس .
بعد چند روز کاروان آماده شد و سوار اتوبوس شدیم وقتی که در اتوبوس نشستیم تمام  خانمها حجاب کامل داشتند و همه اهل دعا وتوسل بودند به غیر از من که از نظر حجاب ، وضع مناسبی نداشتم ومثل آنها فکر نمی کردم .
من در هنگام  نشستن دراتوبوس سعی کردم پشت سر راننده بنشینم تا از طریق آئینه بالای سر راننده بتوانم خودنمائی کنم .
د ر طول مسیر، هم راننده  و هم شاگرد راننده کاملا" متوجه من شدند . خانم مسنی که مدیریت کاروان را  برعهده داشت او نیز متوجه  من شد وبه شدت با  من برخورد کرد وگفت :خانم حجابت را درست کن تومی دانی به کجا  می روی ؟ می دانی به زیارت چه شخصی می روی؟ !

من برای اینکه آبروریزی نشود کمی خود را  جمع  کردم ولی بعد از مدتی باز مشغول گناه  ومعصیت شدم
تا اینکه ناگهان سانحه ای پیش آمد و اتوبوس با برخورد با یک کامیون از جاده منحرف و واژگون  شد . دراثر آن تصادف راننده وشاگرداو در جا کشته شدند و من به شدت زخمی شدم .عجیب این بود  که به غیراز من و راننده  وشاگرد راننده تمامی مسافران صحیح وسالم از اتوبوس خارج شدند و به هیچ یک آسیبی نرسید . من که در اثر آن سانحه به شدت زخمی شده بودم د رعالمی قرار گرفتم که اطرافیان متوجه آن
عالم نمی شدند .
ناگهان  دیدم دو نفر انسان سیاه که بسیار مهیب وترسناک بودند به طرف من در حالی که نیمی از بدنم از شیشه ماشین بیرون افتاده بود ،  آمدند و گفتند این همان زنی است که در طول مسیر مشغول گناه ومعصیت بود ( این را گفتند ) ودو بازویم را  گرفتند که از اتوبوس خارج کنند ، تادست به بازویم  گذاشتند ومشغول کشیدن شدند آنقدر احساس درد کردم که به عمرم چنین دردی احساس نکرده بودم ، فریادم
بلند شد که مرا رهاکنید ولی آنها گوش نمی دادند ، آنقدر بازوهایم را کشیدند مثل اینکه دستهایم قطع شد ، سپس گفتند : سر وگردن  خود را نیز به نامحرمان نشان میداد ،  این را گفتند و دونفری به گردنم چسبیدند و کشیدند هرچه ضجه می زدم و فریاد  می کشیدم موثر واقع نمی شد از آنها خواهش و تمناکردم که مرا رها کنند  ولی به حرفم گوش نمی دادند .
به اطرافیان  که جمعیت بسیار زیادی ایستاده بودند متوجه شدم و از آنها کمک می خواستم ولی مثل اینکه آنها صدای مرا نمی شنیدند تا اینکه آمبولانس آمد و آنها مرا رها کردند و من دیگر هیچ چیزنفهمیدم . بعد از مدتی که در بیمارستان بودم بهوش آمدم دیدم دو بازویم و گردنم شکسته و پزشکها گفتند عصبهای دو دست قطع شده و گردنم نیز به حالت اول برنمی گردد.
مرا به تهران باز گرداندند و  موفق به زیارت امام رضا (ع) نشدم و  تا به ا مروز که این جریان را نقل میکنم
علیل ومعلول هستم هر دودست از کار افتاده و قدرت حرکت  دادن سر وگردن را ندارم . وهرگاه صورت آن دونفر به یادم می آید از ترس ووحشت بدنم به لرزه می افتد ، خلاصه سالهاست که از درد ورنجی که ازکشیدن اندامم توسط آن دونفر در ظاهر بوجود آمد عذاب می کشم . یکی از علما به  من  گفت خدایتعالی تو رادوست می داشته که در همین دنیا به مکافات عمل رسانده  حال باید توبه  کنی وازاعمال قبلی خود جدا" برگردی و طلب عفو ومغفرت نمائی .
من نیز توبه کردم و هرکس واقعه من را  می خواند  ویا  می شنود خواهش می کنم برایم  دعا کند وطلب مغفرت نماید و متوجه این حقیقت باشد که برای دنیای زود گذرخود را به  گناه  ومعصیت آلوده ننماید که  عاقبت بدی در انتظار آنهاست .

            و براستی که

                    از مکافات عمل غافل مشو       گندم از گندم بروید جو زجو



نگاه به نامحرم تیری اس از جانب شیطان

هرکس آن را ازخوف خدا ترک کندخداوند حلاوت ایمان را به او مچشاند




[ چهارشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1391 ] [ 10:32 ب.ظ ] [ م ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 33054