X
تبلیغات
رایتل

راهی به سوی خوشبختتتتتی
اگه غمگینی اگه دنبال آرامشی اگه افسرده ای اگه دلت گرفته اگه دلت شکسته اگه تنهایی اگه غصه هات اندازه دنیاست بیا تو.. 
قالب وبلاگ
خانم سونیا ویلیامز یک فضانورد هندی الاصل امریکایی تبار است.او پس از بازگشت از اخرین سفر خود در سال 2014 از ایستگاه فضایی ناسا به دین اسلام و مذهب برحق تشییع رو اورد.
دلیل این تصمیم را از این خانم سوال کردند....
گفت :در مدت حضورم در ایستگاه ناسا،زمین را در تاریکی مطلق میدیدم
ولی هشت نقطه از زمین همیشه نورانی بود ودیگر اینکه مدام در اسمان بدون کوچکترین فرکانسی ،صدای اذان می امد
وقتی به زمین برگشتم موقعیت جغرافیایی هشت نقطه نورانی را با دقیق ترین دستگاهای مکان یاب بررسی کردم و... ان هشت نقطه نورانی عبارت بود از مکه ، مدینه،قبرستان بقیع،کربلا ، سامرا،کاظمین ، نجف ، مشهد
من هیچ راهی جز فرود اوردن سر تعظیم و تسلیم در مقابل اسلام و شیعه نداشتم

    

اثبات علمی معجزات قرآن

توسط دانشمند بزرگ "هارون یحیی"


مردم سراسر جهان کتاب های هارون یحیى را به زبانهای .انگلیسی، فرانسوى، جرمنى،

ایتالوى، پرتقالى، اردو، عربى، البانوى، روسى، یونانى، ترکى و اندونیزیایى مطالعه میکنند.

کارهاى هارون یحیى در تمام جهان تحسین شده و سبب ایمان آوردن تعداد زیاد مردم

و قوت ایمان یکعده دیگرگشته است. خردمندى، اخلاص و فصاحت کتاب هاى وى بالاى

قلب خواننده اثر میگذارد. درین آثار محلى براى اعتراض وجود نداشته، فورا اثر نموده و نتایج

مشخص بار مى آورد. ناممکن است که کسى این آثار را به دقت و تفکر خوانده باشد و بازهم

از نظریات ماده پرستى الحادى دفاع نماید. و اگر هم چنین کسى پیدا شود، یک مقاومت

متعصبانه و از روى احساسات خواهد بود.

سپاس از نوشتهاى هارون یحیى که تمام تحرکات انکارى را در عصر حاضر مغلوب

گردانیده است.

دوستان عزیزی  که مایل هستند درمورد دینشون به یقین کامل برسن ازطریق علمی  به این سایتها مراجعه کنن تا اثبات علمی بسیاری از معجزات قرآن رو توسط این دانشمند ببینند

خیلی خیلی جالبه لطفا به دیگران هم بگید تاهمه اونای ام که با این دانشمند بزرگ وآثارش آشنا نیستن آگاهی پیدا کنن وبا قلبی پراز یقین پای اعتقادتشون وایسند..

http://elmquran.persianblog.ir

http://ketabnak.com

اگه احیانا این 2سایت باز نشد اسم هارون یحیی رو 1سرچ بزنید تو گوگل مطالب مفیدی میتونید پیدا کنید

1نمونه

اشاره قرآن به تشکیل کائنات از یک توده گازی شکل
در سوره ای که بنام دخان یعنی گاز نامیده شده است خدای متعال اشاره به مرحله
ابتدائی پیدایش آسمانها و زمین کرده میفرماید:
(41:11) ثم استوى إلى السماء وهی دخان فقال لها وللأرض ائتیا طوعا أو کرها
قالتا أتینا طائعین
[41:11] سپس
او به آسمان پرداخت، هنگامی که هنوز به صورت گاز بود و به آن و زمین گفت: "به وجود
بیایید، خواسته یا ناخواسته." آنها گفتند: "ما با میل و رغبت می
آییم".
تصویر زیر ستاره ای جدید را در حال شکل گیری از گاز و غبار (نبولاNebula )،
از بقایای گازی که منشاء پیدایش کل جهان بوده است نشان می دهد.

 
Source: The Space Atlas, Heather and Henbest, p. 50.
در عکس زیر سحاب لاگون (Lagoon Nebula) را می بینیم که ابری از گاز و غبار
با قطری معادل 60 سال نوری است.

همانطوری که در اشکال فوق نشانداده شده است علم امروزثابت کرده است که
ستارگان آسمانی از انقباض تودههای عظیم گاز بوجود می آیند، پدیده ای که در قرآن
بوضوح برآن در آیه فوق اشاره شده است.


معجزه ای از شهدای طلائیه برای دانشجویان دختر در راهیان نور 

چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یکی از دانشگاه‌های بزرگ کشور آمده بودند جنوب. چشم‌تان روز بد نبیند… آن‌ قدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند که هیچ کدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوق‌العاده خراب بود. آرایش آن‌چنانی، مانتوی تنگ و روسری هم که دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود.

اخلاق‌شان را هم که نپرس… حتی اجازه یک کلمه حرف زدن به راوی را نمی‌دادند، فقط می‌خندیدند و مسخره می‌کردند و آوازهای آن‌چنانی بود که…

از هر دری خواستم وارد شوم، نشد که نشد؛ یعنی نگذاشتند که بشود…

دیدم فایده‌ای ندارد! گوش این جماعت اناث، بده‌کار خاطره و روایت نیست که نیست!

باید از راه دیگری وارد می‌شدم… ناگهان فکری به ذهنم رسید…

اما… سخت بود و فقط از شهدا بر‌می‌آمد…

سپردم به خودشان و شروع کردم.

گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم!

خندیدند و گفتند: اِاِاِ … حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟

گفتم: آره!!!

گفتند: حالا چه شرطی؟

گفتم: من شما را به یکی از مناطق جنگی می‌برم و معجزه‌ای نشان‌تان می‌دهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا کردید، قول بدهید راه‌تان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل کنید.

گفتند: اگر نتوانستی معجزه کنی، چه؟

گفتم: هرچه شما بگویید.

گفتند: با همین چفیه‌ای که به گردنت انداخته‌ای، میایی وسط اتوبوس و شروع می‌کنی به رقصیدن!!!

اول انگار دچار برق‌گرفتگی شده باشم، شوکه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره کار را به آن‌ها سپردم و قبول کردم.

دوباره همه‌شون زدند زیر خنده که چه شود!!! حاج آقا با چفیه بیاد وسط این همه دختر و…

در طول مسیر هم از جلف‌بازی‌های این جماعت حرص می‌خوردم و هم نگران بودم که نکند شهدا حرفم را زمین بیندازند؟ نکند مجبور شوم…! دائم در ذکر و توسل بودم و از شهدا کمک می‌خواستم…

می‌دانستم در اثر یک حادثه، یادمان شهدای طلائیه سوخته و قبرهای آن‌ها بی‌حفاظ است…

از طرفی می‌دانستم آن‌ها اگر بخواهند، قیامت هم برپا می‌کنند، چه رسد به معجزه!!!

به طلائیه که رسیدیم، همه‌شان را جمع کردم و راه افتادیم … اما آن‌ها که دست‌بردار نبودند! حتی یک لحظه هم از شوخی‌های جلف و سبک و خواندن اشعار مبتذل و خنده‌های بلند دست برنمی‌داشتند و دائم هم مرا مسخره می‌کردند.

کنار قبور مطهر شهدای طلائیه که رسیدیم، یک نفر از بین جمعیت گفت: پس کو این معجزه حاج آقا! ما که این‌جا جز خاک و چند تا سنگ قبر چیز دیگه‌ای نمی‌بینیم! به دنبال حرف او بقیه هم شروع کردند: حاج آقا باید برقصه…

برای آخرین بار دل سپردم. یا اباالفضل گفتم و از یکی از بچه‌ها خواستم یک لیوان آب بدهد.

آب را روی قبور مطهر پاشیدم و…

تمام فضای طلائیه پر از شمیم مطهر و معطر بهشت شد… عطری که هیچ جای دنیا مثل آن پیدا نمی‌شود! همه اون دخترای بی‌حجاب و قرتی، مست شده بودند از شمیم عطری که طلائیه را پر کرده بود. طلائیه آن روز بوی بهشت می‌داد…

همه‌شان روی خاک افتادند و غرق اشک شدند! سر روی قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهای فرزند از دست داده ضجه می‌زدند … شهدا خودی نشان داده بودند و دست همه‌شان را گرفته بودند. چشم‌ها‌شان رنگ خون گرفته بود و صدای محزون‌شان به سختی شنیده می‌شد. هرچه کردم نتوانستم آن‌ها را از روی قبرها بلند کنم. قصد کرده بودند آن‌جا بمانند. بالاخره با کلی اصرار و التماس آن‌ها را از بهشتی‌ترین خاک دنیا بلند کردم …

به اتوبوس که رسیدیم، خواستم بگویم: من به قولم عمل کردم، حالا نوبت شماست، که دیدم روسری‌ها کاملا سر را پوشانده‌اند و چفیه‌ها روی گردن‌شان خودنمایی می‌کند.

هنوز بی‌قرار بودند… چند دقیقه‌ای گذشت… همه دور هم جمع شده بودند و مشورت می‌کردند…

پرسیدم: به کجا رسیدید؟ چیزی نگفتند.

سال بعد که برای رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهمیدم دانشگاه را رها کرده‌اند و به جامعه‌الزهرای قم رفته‌اند … آری آنان سر قول‌شان به شهدا مانده بودند..
  

 

 

 

رجبعلی خیاط کیست

چهل و شش سال از مرگ یکی از مردان خدا به نام «رجبعلی نکوگویان» معروف به «رجبعلی خیاط» گذشت. امروزه بسیاری از افراد دلیل معروفیت و محبوبیت ایشان در عصر خود را نمی‌دانند اما«محمد محمدی ری‌شهری» در کتاب «تندیس اخلاص» و «کیمیای محبت»درباره ایشان آورده است.. نقطه عطف و راز جهش در زندگی شیخ ماجرایی است تکان دهنده، عبرت‌انگیز و آموزنده شبیه داستان حضرت یوسف است. فقیه عالیقدر حضرت آیت‌الله سیدمحمد هادی میلانی (ره) به این داستان اشاره نموده از قول شیخ: که در ایام جوانی دختری رعنا و زیبا از بستگان دلباخته من شد و سرانجام در خانه‌ای خلوت مرا به دام انداخت، با خود گفتم رجبعلی خدا تو را خیلی امتحان کرده بیا و یک بار تو خدا را امتحان کن و از این حرام آماده و لذت بخش به خاطر خدا صرف‌نظر کن و سپس عرضه داشتم خدایا! من این گناه را به خاطر تو ترک می‌کنم تو هم مرا برای خودت تربیت کن. همین کف نفس و پرهیز از گناه موجب بصیرت و بینایی او گردید چنانکه خود فرمود: روزی از چهار راه مولوی و از مسیر خیابان سیروس به چهارراه گلوبندک رفتم و برگشتم، فقط یک‌چهره آدم دیدم.

ایشان می‌فرمود: مراقب دل‌هایتان باشید، غیر خدا را در آن راه ندهید تا ببینید آنچه را دیگران نمی‌بینند بشنوید آنچه را دیگران نمی‌شوند.  


یاری نابینا و نورانیت دل

یکی از شاگردان شیخ نقل کرد که: یک روز با تاکسی در «سلسبیل» می‌رفتم، نابینایی را دیدم که در انتظار کمک کسی کنار خیابان ایستاده است، بلافاصله ایستادم و پیاده شدم و به او گفتم: کجا می‌خواهی بروی؟
گفت: می‌خواهم بروم آن طرف خیابان.
گفتم: از آن طرف کجا می‌خواهی بروی؟
گفت: دیگر مزاحم نمی‌شوم.
با اصرار من گفت: می‌روم خیابن هاشمی، سوارش کردم او را به مقصد رساندم.
فرد صبح خدمت شیخ رسیدم، بدون مقدمه گفت:« آن کوری که سوارش کردی و به منزل رساندی جریانش چه بود؟ »
داستان را گفتم، گفت:
« از دیروز که این عمل را انجام دادی خداوند متعال نوری در تو خلق کرده که در برزخ هنوز هست. »

کاسه سبز

فردی از شیخ تقاضا می کند ،

فرزندش که تا جندی دیگر به دنیا می آید ،

صالح و با ایمان باشد .

شیخ برایش دعا می کند و می گوید :

خداو ند به تو پسری عطا می فرماید

نامش را مهدی بگذار .

سپس دستور می دهد عده ای از فقیران را اطعام کند .

وی این سفره را می اندازد و نزد شیخ را می رود

 تا جریان اطعام را بیان نماید .

قبل از آن که شروع کند ،

شیخ تمام خصوصیات مجلس و وضع افراد را می فرماید

 و می گوید :

در آن هنگام که کاسه سبز در دست داشتی

و میان سفره آب می دادی ،

حضرت اباعبدالله الحسین (ع)کنار منبر حسینیه شما

 نشسته بودند و دعا می کردند

و انشاءالله ، سفره شما مورد قبول واقع شده است .

چندی بعد خداوند پسری به وی عطا می کند ونامش را مهدی می گذارد.
خدای عیب پوش

یکی ازدوستان شیخ

به قصد زیارت شیخ از منزل خارج می شود .

در بین راه اندیشه گناهی به سرش می زند .

به منزل شیخ که می رسد و می نشیند ،

شیخ می گوید :فلانی ! در چهره توچه چیزی می بینم ؟

دردل می گوید:// یا ستار العیوب !//

شیخ می خندد و می پرسد :

چه کار کردی آنچه می دیدم محو و ناپدید شد.؟
پنجره فولاد

در سفر مشهد ،

هنگامی که در صحن مطهر امام رضا (علیه السلام )

جوانی را می بیند که در کنار پنجره فولاد

با گریه وزاری ،امام رضا را به حق مادرش قسم می دهد

و دعا می کند وچیزی می خواهد ،

شیخ به یکی از همراهان می گوید :

برو به جوان بگو ،درست شد برو !

جوان رفت ،

از شیخ می پرسند :

جریان چه بود ؟

می گوید :

این جوان ،خواهان ازدواج با کسی بود

که به اونمی دادند و متوسل

به حضرت امام رضا روحی فداه شده است .

حضرت فرمودند:درست شده است ،برود.

 اهمیت ندادن به اطعام، علت مرگ فرزند 

هم ایشان نقل کرده که: شخصی به رغم درمان‌های مختلف در داخل و خارج، بچه‌دار نمی‌شد تا اینکه یکی از یاران شیخ او را به خدمت ایشان آورد و جریان را گفت، شیخ فرمود:
« خداوند به این‌ها دو پسر می‌دهد و هر پسری که داد یک گاو بکشند و بدهند خلق الله.
پرسید: برای چه؟
ایشان پاسخ دادند:
« من از امام رضا علیه السلام خواستم و ایشان هم قبول کردند. »
پسر اول به دنیا آمد، پدر، به فرموده شیخ، گاو کشت و اطعام کرد، ولی پس از تولد پسر دوم عده‌ای از اقوام پدر، با طرح مسایلی مانند این که: مگر شیخ رجبعلی خیاط امام ‌زاده است؟! معجزه کرده؟! او چکاره است که می‌گوید این طور می‌شود؟ و ...، مانع از کشتن گاو و اطعام شدند، و هنگامی که معرف او به شیخ، تأکید می‌کند که این کار را انجام بده، می‌گوید: این کارها خرافات است. پس از چندی فرزند دوم از دنیا رفت.  

  

 

کربلایی کاظم ساروقی

کشاورز بیسوادی که یک شبه حافظ کل قرآن شد 

حدود یک صدسال پیش در روستایی به نام ساروق که آن روزها از دهات بزرگ حومه اراک محسوب می‌شد، واقعه‌ای در اعماق خاموشی روی داد که طی آن جوان پاک نهاد 27ساله‌ای به نام محمدکاظم کریمی که هنوز به مکتب نرفته بود و به قول خودش ملا ندیده بود، به یک باره حافظ کل قرآن شد 

واقعه‌ای که محمدکاظم بعدها سعی در مخفی نگه داشتن آن داشت اما به ضرورتی که پیش آمد آن راز از پرده بیرون افتاد و برای سال‌ها بزرگترین علمای دینی ایران، عراق، کویت و مصر پیرامون آن به بررسی و مطالعه پرداختند و اغلب قریب به اتفاق ایشان بر این معجزه قرآنی مهر تأیید نهادند. آیة الله سیداحمد زنجانی، آیة الله سیدعبدالله شیرازی، آیة الله مرعشی نجفی و آیة الله مکارم شیرازی از جمله این بزرگانند 

مرحوم حاج محمدکاظم در سال 1300 هجری قمری در روستای ساروق و در خانواده‌ای فقیر به دنیا آمد و پس از گذراندن ایام کودکی به کار کشاورزی مشغول شد و او نیز همانند سایر مردم ده از خواندن و نوشتن محروم شد و بهره‌ای از دانش و علم نداشت. اما نسبت به انجام فرایض دینی و خواندن نماز شب جدیت می‌کرد 

مرد فقیری که هر ساله از کربلایی کاظم مقداری گندم می‌گرفت نزد وی می‌آید و می‌گوید: کربلایی قدری گندم می‌خواهم تا به آسیاب ببرم فرزندانم گرسنه هستند. ایشان می‌گوید: می‌بینی که باد نمی‌آید، تا برایت گندم آماده کنم با این حال برمی‌گردد به ده، و مقداری گندم غربال می‌کند و به مرد می‌دهد.بعد می‌رود مقداری علف برای گوسفندان می‌چیند و به سمت خانه به راه می‌افتد. در بین راه به امام زاده‌ای که به «72 تن » معروف است می‌رود و فاتحه‌ای می‌خواند وقتی بیرون می‌آید تا علف‌ها را به دوش بگیرد و به خانه ببرد ناگهان دو سید عرب نورانی و بسیار خوش سیما با لباس‌های عربی و عمامه سبز نزد او می‌آیند و به او می‌گویند؛ محمدکاظم بیا با هم در امامزاده برای بچه‌های پیغمبر فاتحه‌ای بخوانیم. وی می‌گوید: من الآن در امامزاده بودم و فاتحه خوانده‌ام. آنها اصرار می‌کنند و کربلایی داخل امام زاده می‌شود..یکی از آن آقایان به محمدکاظم می‌گوید: محمد کاظم کتیبه‌های سقف امام زاده را بخوان! ایشان به سقف نگاه می‌کند و خط هایی به صورت نور برجسته را می‌بیند که قبلاً نبوده بعد می‌گوید: آقا من سواد ندارم، مکتب نرفته‌ام، چطور بخوانم.آن آقا دوباره تکرار می‌کند که بخوان! بعد می‌گوید: ما می‌خوانیم تو هم بخوان و در حالی که با دست به سینه وی می‌کشد شروع می‌کنند به خواندن 6 آیه از سوره اعراف از آیه 54 تا 59: بسم الله الرحمن الرحیم، ان ربکم الله الذی خلق السموات و الارض فی سته ایام ثم استوی علی العرش ... 

کربلایی کاظم آن آیه را با چند آیه پس از آن همراه با آن سید می‌خواند و آن سید همچنان دست به سینه او می‌کشد تا می‌رسند به آیه 59
«
انی اخاف علیکم عذاب یوم العظیم

کربلایی کاظم بعد از خواندن آن آیات سرش را برمی‌گرداند تا با آن آقا حرفی بزند اما کسی را آنجا نمی‌بیند بعد با خودش می‌گوید که آنها یا امام بوده‌اند یا فرشته؟ اسم مرا از کجا می‌دانستند؟ آنها غریب بوده‌اند؟ آنها قرآن را در سینه من گذاشتند و رفتند.بعد بی‌هوش می‌شود و تا اذان صبح در امام زاده می‌ماند. بعد که به هوش می‌آید نماز صبح را می‌خواند. هوا که روشن می‌شود علف‌ها را برمی‌دارد و به منزل می‌آید پدرش از وی می‌پرسد: دیشب کجا بودی؟ خیلی دنبالت گشتیم. می‌گوید: دیشب امام زاده بودم و ماجرا را تعریف می‌کند. اهل خانه فکر می‌کنند که او دعایی شده یا جن گرفته پس او را نزد همان واعظی که هر ساله به ساروق می‌آمد می‌برند. واعظ که حاج شیخ صابر عراقی نام داشت می‌پرسد: پسر جان چطور شده آیا سواد داری. محمدکاظم می‌گوید: نه سواد ندارم. کسانی هم که آنجا بوده‌اند گواهی می‌دهند که سواد ندارد. بعد می‌گوید: خب حالا قصه چیست؟ ایشان ما وقع را توضیح می‌دهد.آقا صابر می‌پرسد چه چیز را یادت دادند؟ وی شروع به خواندن قرآن می‌کند. آقا صابر می‌گوید: این قرآن می‌خواند. جن گرفته نیست. به او کرامت شده آقا صابر قرآن می‌خواهد، می‌آورند هر جایی از قرآن را که باز می‌کند و یک آیه می‌خواند حاج محمدکاظم بقیه‌اش را می‌خواند. آقا صابر می‌گوید: حالا که به تو کرامت شده برویم خط هایی را که در سقف امام زاده است ببینیم. وقتی وارد امامزاده می‌شوند می‌بینند نه خطی است، نه نوری!

چگونگی وفات کربلایی کاظم
ایشان20 روز قبل از فوتش در ساروق

[ پنج‌شنبه 30 مهر‌ماه سال 1394 ] [ 10:50 ق.ظ ] [ م ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 33054